اولین پست سال 1391
سلام سلام صدتا سلام،
اولین پست سال 91 رو با یک دنیا انرژی مثبت براتون میذارم.
.
.
.
نحانه ی ناناشم! به شما هم سلام می کنم. یه سلام گرم و صمیمی از جنس سال نویی:D
خدارو هزاران بار شکر که اینبار هم به سلامتی رفتیم و برگشتیم.
این دو سه هفته خیلی زودتر از اونکه فکرش رو می کردیم گذشت در واقع این عمر گرانمونه که به سرعت برق داره میگذره و شما فرشته های کوچولو دارین بزرگ میشین و ما پدر و مادرها روز به روز فاصلمون با پیری کمتر میشه...
روز اول عید شما دختر یکی یه دونم 10 ماهه شدی. نمی دونم چرا همش یاد پارسال میفتادم که تو توی دلم بودی و من روزها رو میشمردم تا بیای تو آغوشم.
واقعا یادش بخیر پارسال وقتی برگشتیم تهران چه هول و ولایی داشتیم و با بابایی افتادیم به جون خونه تا برای ورودت به دنیای کوچیکمون تر تمیزش کنیم.
پارسال همش می گفتم خدایا سال بعد نی نیم چه شکلی میشه؟
و امسال همش به این فکر می کردم که هرگز نمی تونم شکر خدای مهربون رو برای داشتن این فرشته ناز به جا بیارم.
عروسک نازم روز دوم عید بالاخره بعد از تلاش های بی وقفه خاله عزیزه دست دسی کردی .
من تو آشپزخونه مشغول شستن ظرفا بودم که با شنیدن صدای خاله جون که می گفت: "بیا ببین دست دسی یاد دادم به دخترت" شیر آب رو باز گذاشتم و پریدم تو هال و با دیدن اون صحنه قشنگ که دستای کوشمولوت رو به هم می زدی کلی ذوق کردم.
ای وروجک چرا هرچقدر باهات تمرین می کردم یاد نمی گرفتی ولی تا خاله چند بار بهت گفت یاد گرفتی. مثل "دست بده" کردنت که اونم از خاله یاد گرفته بودی.
خلاصه اونشب تا من ظرفا رو تموم کنم خاله جون "ناز کردن" هم یادت داد و وقتی دستت رو میذاشتی رو دستم تا ناز کنی کلی می خندیدی و قلقلکت میومد.
واما در مورد عکسایی که انداختیم باید بگم متاسفانه همه عکسای عیدت تو کامپیوتر خاله اینا جا موند آخه برای مراسم شیرینی خورون و بله برون و جشن نامزدی دختر خاله مهدیه مجبور شدم رم دوربین رو خالی کنم قرار بود بعد از مراسم دوباره بزنم رو رم ولی این سرماخوردگی و مریضی بی موقع هر دو تامون باعث شد که نتونم.
ولی برای اینکه این پست خالی از عکس نباشه چند تا عکس از قبل از عید میذارم:
تو این عکسا ریحانه در پایان سال خرگوش با هر چی عروسک خرگوش داره عکس یادوگارا انداخته.




٨ فروردین جشن نامزدی دخترخاله مهدیه بود که هر کاری کردم نذاشتی کنار سفره عقد ازت عکس بگیرم. دیگه ماشاا... بزرگ شدی و آروم نمیشینی تا مثل سابق عکسای ناب بگیرم.
اما منم از رو نرفتم و یکی گرفتم با اینکه زیاد جالب نیست چون داشتی خودت رو پرت می کردی بغلم ولی به عنوان یادگاری برات میذارم.

الهی بمیرم تا گذاشتمت زمین استرس گرفتی و دستت رفت تو دهنت،
میگم ریحانه جون ٥ تا انگشت کم نیست برای خوردن ؟؟؟
١٢ فروردین هم خواهرم مهمونی داده بود که درست تو همون روز اینجانب به جای کمک به خواهری، ریحانه رو هم سپردم به اونا و راهی بیمارستان شدم و زیر سرم رفتم و دو تا هم آمپول نوش جان کردم و در اثر مصرف داروها تا آخر مهمونی نفهمیدم چی به چیه و بعد از رفتن مهمونا به جای استراحت تازه پرستاری از ریحانه خانوم -که تب کرده بود- شروع شد.
١٣ بدرمون هم به خاطر مریضی مون هدر شد و ١٤ هم دوباره حالمون بدتر شد و مادر و دختر راهی دکتر شدیم و صبح روز ١٥ فروردین با اون حالمون راهی تهران شدیم.
بمیرم برات ریحانه ناناشم تا می خواد گوشت به تنت بیاد یه اتفاقی میفته که نمیشه .
تازه دندونات بهت فرجه داده بودن که مریض شدی و کلی وزن کم کردی آخه غذا هم نمی خوردی تازه امروز که یه کم حالت خوب شده یه کم فرنی و آب مرغ خوردی و سوپ هم برات درست کردم که نخوردی ، به کته هم لب نمیزنی.
ایشاا... زودی خوب بشی و غذات رو بخوری و توپولوی خودم بشی.
قربون زبون شیرینت بشم مامانی. تو این مدت انقدر ناز "مامان" صدام می کردی که دلم می رفت.
از وقتی رسیدیم تا فرصت پیدا می کنم مشغول چیدن اتاقت میشم که ایشاا... عکساشو بعدا میذارم.



اولین پست سال 1391
